این ماهی قرمز های سفره ی هفت سین را دیده اید ؟ قبل سیزده به در می میرند ؛ اگر خیلی پوست کلفت باشند دیگر نهایتا تا آخر بهار بیشتر نمی کشند ! بعد گربه هفت جان دارد ؛ ولی مثل تاپاله زیر ماشین ها له می شوند و یک جا هفت جانشان از فیها خالدونشان در می آید ؛ عموی بابا ؛ مثل پدربزرگ در 80 سالگی مُرد ؛ فوت هم نکرد ؛ مُرد ... اصلا خود بهرام ؛ که گور می گرفت همه عمر ؛ دیدی که چگونه گور بهرام گرفت ؟! اگر از من بپرسید ؛ می گویم خدا هم یک روز می میرد ؛ البتّه نمی میرد ؛ فوت می کند ؛ شاید هم جان به جان آفرین تسلیم می کند !
بعد حالا اینکه منظور یعنی همه چیز یک روز تمام می شود ؛ دیگر یک وبلاگ فکسنی که این حرف ها را ندارد ! نه مثل اریک کانتونا در اوج و نه مثل علی دایی ؛ لعنت الله علیه ؛ ولی خب موقع خداحافظی یک خوشه ی سومی هستم ! به آن چیز هایی که نمی توانم ؛ دل از آنها کندن کنم ؛ توان دل بستنم نیست ! اینجا را دوست داشتم ؛ چند سالی می شود ؛ حدودا خیلی خاطره دارم اینجا ؛ پست شده و ثبت موقت ! جدّا ها ؛ خواهر و مادر ؛ چقدر خاطره دارم در این حوالی ... از خودم و خودت ؛ بابام ؛ * ؛ رفقا ؛ آن شب برفی ؛ مینیسک زانوم ؛ اردیبهشت ؛ ندا آقا سلطان ؛ تا خود صبح که نه ؛ ولی تا نیم ساعت دیگر می شود همین طور لیست کرد ! ولی خب دیگر جای ماندن نیست ؛ پای رفتن را نمی دانم ! نه اینکه دیگر نخواهم بنویسم ؛ نه ... شاید جایی دیگر ؛ نه اینکه از آن خداحافظی های بغض آلود فلسفی ؛ یک خداحافظی با یک بوسه ی نرم شب به خیر ؛ برای وبلاگم و خودم !
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط آرش
- توی تلویزیون داره تبلیغ خمیر دندون صحّت میکنه و میگه با دندان های سفید از لبخند خود لذّت ببرید ؛ نا خود آگاه دارم به این فکر می کنم چه جالب که رنگ زرد برای طلا اینقدر فوق العاده هست و برای دندون اینقدر منزجر کننده ! به قرآن قسم به صورت نا خودآگاه مثال بعدی که میاد توی ذهنم اینه که رنگ قرمز برای سوتـ.ـین یه دختر چقدر میتونه جذّاب باشه ولی برای چشم چقدر ترسناکه ! بعد به صورت فلسفی با خودم فکر می کنم عیب از رفتار ها نیست ؛ مشکل از موقعیت هاست که یه ظاهر میده به اون رفتار ! بعد همون لحظه میگم این حرف چرنده ؛ میشه گفت عیب از موقعیت ها نیست ؛ این رفتار هاست که از اون موقعیت اون موقعیت رو میسازه ! بعدش خندم می گیره و احساس می کنم نمی دونم دارم به چی فکر می کنم ؛ به صورت موازی دارم به این فکر می کنم همش عادت نیست !؟ دندون ها اگه از اوّل بنفش بودن ؛ رنگ سفید برای دندون مشمئز کننده نمی شد !؟ ذهنم میره به این سمت که برای سوتـ.ـین هر رنگی رو تصوّر می کنم قشنگه !!! خندم می گیره و نیشم باز میشه ؛ مامان می پرسه به چی میخندی و من میگم هیچی ! نیمه ی دوم فوتبال شروع میشه !
- چقدر تصمیم گیری سخت میشه وقتی باید انتخاب کنی " بد " رو برای خودت ؛ یا " بدتر " رو برای دیگران ! چند روزه به خاطر سریال 24 و 16 آذر به شکنجه فکر می کنم و اینکه دونستن بهتره یا ندونستن وقتی داری شکنجه میشی !؟ اینکه با چه چیزی میشه منو به اعتراف کشوند ؟! ادّعای بزرگی هست واقعا اگر تجربه ی شکنجه رو نداشته باشی و بگی حاضر به اعتراف نیستی ! یاد اون شبی میفتم که داشتم با خودم فکر می کردم که چیزی هست آیا که بتونه منو بترسونه و خیلی با اعتماد به نفس احساس می کردم مقابل ترس خیلی قوی ام و توی اون تاریکی اگر هر موجودی هم بیاد توان مقابله رو دارم ؛ موقع خواب یهو یه صدای قهقهه ی شیطانی اومد و من حدودا تا سقف پرت شدم از ترس ؛ به خودم که اومدم دیدم صدای اس ام اس موبایل داداشم بوده ! دو نوع شکنجه رو وحشتناک میدونم ؛ آزار جنسی و از اون به مراتب بدتر ؛ تهدید کسایی که دوسشون داری ! چه لحظه ی سختی هست وقتی میتونی از جون خودت بگذری و برای هدفت بمیری ؛ ولی وقتی پای خونواده و کسایی که عمیقا دوسشون داری میون میاد ؛ هر چقدر اون هدف رو قبول داشته باشی ؛ لحظه ی عذاب آوری خواهد بود تصمیم برای آره یا نه گفتن ... !
- صدای این دخترک ؛ Amy Lee - Evanescence ؛ فوق العادس ! یه جور التماس ؛ یه جور اضطراب ، در عین آرامش توی صداش هست که می برت یه دنیای دیگه ؛ یه آهنگی داره به نام Away from me ؛ بی کلام هست و منو معتاد خودش کرده شبها زیر پتو ؛ با یه ریتم تند و اضطراب آور شروع میشه و ادامه پیدا میکنه و باعث میشه واقعا تپش ِ قلبم رو روی قفسه ی سینم احساس کنم ؛ آهنگ یهو همه جا ساکت میشه و چنان صدای رعدی میکوبه توی مغزت که احساس می کنی قلبت ایستاده و بعد یا ریتم آروم و بک گراند صدای بارون ادامه پیدا میکنه و تموم میشه ... ! چقدر این اسم Away from me میاد به این آهنگ ؛ تمام احساس های عشق و نفرت همزمان ؛ اضطراب ؛ به خود اومدن ؛ اشک ؛ دوباره متولّد شدن ؛ آرامش همراه غم ؛ رو میشه باهاش درک کرد ... ؛ اونجایی منو عاشق این آهنگ میکنه که میدونم صدای اون رعد ؛ نفس آدم رو بند میاره ؛ ولی هر دفعه چنان غرق آهنگ میشم که صداش منو واقعا می لرزونه و سرشارم میکنه ... !
- امروز مهمونی دعوت بودیم و بحث یه مسئله ی هوش شد و هیچ کس نتونست حلّش کنه و زن دایی می گفت به هر کس دیگه هم که گفتم نتونسته حلّش کنه ؛ ادّعا کردم هر چی باشه حلّش می کنم و همه گفتن نمی تونی ؛ چند دقیقه نگذشت که حلّش کردم ! در اینکه موجود باهوشی هستم شکّی ندارم ؛ ولی موقعی که حلّش به ذهنم رسید یه احساس متفاوت داشتم ؛ احساس کردم با فکر کردن و زنجیر وار به جواب نرسیدم ؛ اون احساس اطمینان درونی از اینکه میتونم به نتیجه برسم ؛ جواب رو آورد توی ذهنم ! جواب آسونی هم نبود ؛ احساس خوشایندی بهم داد در هر صورت ؛ به این فکر می کردم اینکه واقعا احساس می کنم توی زندگیم به هر چیزی که میخوام میتونم برسم و می رسم ؛ یه شاید هم همیشه میاد این وسط و میگه به هر چیزی که میرسم ؛ دوست داشتنی هست و یه انسان خوش شانس و خوشبخت هستم و جام می و خون دل هر یک به کسی دادند ؛ در دایره ی قسمت لکن چُنین باشد ! در هر صورت سر ساقی سلامت !
- بعد از خیلی وقت فردا میخوام برم عکّاسی و لذّت ببرم ! بعضی وقتا شک می کنم که عکاسی رو دوست دارم یا زندگی مستند آدما رو ؛ در هر صورت نگاه کردن از ویزور ( سولاخ ) دوربین به دنیا واقعا لذّت بخش هست برای من و وای که من می میرم واسه ی صدای شاتر دوربینم ! کاش فردا روز بی دغدغه ای باشه و یه پاییز خوب و دوست داشتنی هم گیرمون بیاد ! تو رو هم انگار از توی دوربین بیشتر دوست دارم ؛ دلتنگ میشم انگار ؛ زلف بر باد بده تا ندهی بر بادم ... یه حلقه ی 36 تایی سیاه سفید کنار رود نیل ؟!
- پدر قاضی دادگستری بود و سال پیش بازنشست شد و حالا وکیل شده ! نشسته بودیم و با هم حرف می زدیم و ازش پرسیدم وکالت به نظر آسون تره یا قضاوت برای تو ؟ جواب جالبی بهم داد ؛ گفت برای من که یه عُمر توی اون محیط رئیس بودم و به هر کسی میتونستم دستور بدم ؛ حالا یکم سخته برام برای وارد شدن به هر اتاقی از سرباز دم در اجازه بگیرم ؛ تا حالا کم شده بود از این زاویه به بابا نگاه کنم ؛ برای منی که از روزی که پروانه ی وکالتش اومده ، این جوک رو صد بار توی خونه به حالت سادیسمی تعریف می کنم و با مامان قهقهه می زنیم که " به علی دایی گفتن با وکیل جمله بساز ؛ جواب داد : من به حمّام لفته وکیلم لا شستم " ؛ یکمی سخته یادآوری اینکه بابا بعضی وقتا مجبور می شد حکم اعدام هم صادر کنه ! بابا مرد فوق العاده و مهربونیه از نظر من و ازین خوشحالم که توی تمام ابعاد زندگیش میتونه آدم موفقی باشه ؛ چه همسر ؛ چه پدر ؛ چه قاضی و وکیل ! توی ذهنم این جمله داره میچرخه که وکیلم را شستم ؛ وکیلم را شستم ... برم یکم با مامان مسخرش کنیم ...
- هرچند خیلی وقته که احساس می کنم به دین و مذهب خاصّی وابسته نیستم و با تمام وجود خدا رو می پرستم ؛ امّا توی دلم میدونم که وقتی فُرمی رو پر می کنم ، با لذّت جلوی مذهب مینویسم شیعه و وقتی موقع بلند شدن میگم یا علی ؛ قلبم پر از اطمینان میشه ... ! هر چند اینجور روز ها برای من روز هایی هستن که میتونم بیشتر فکر کنم و به آرامش برسم ؛ ولی با یه حالت دلتنگی ؛ عمیقا خواستم احساس کنم عیده ؛ همونجور که وقتی نوروز میشه احساس می کنم عیده ؛ فکر می کنم دوست دارم بگم : عیدتون مبارک
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 0:59 قبل از ظهر  توسط آرش
|
بابا نشسته داره مهریه ی مادر همسایه رو حساب میکنه که خبرشو بهشون بده ؛ منم با ماشین حساب نشستم کنارشو ضرب و تقسیم می کنم ... مهریه ی مادر همسایه ی مادر به خطامون ؛ 14 هزار تومنه ! با یه ضرب و تقسیم که بابا میگه میشه پنج میلیون و خورده ای ... !
یکم در مورد قانون های این چیزا از بابا می پرسم و با خودم فکر می کنم که مهریه ی بالا ؛ نمی تونه هیچ کمکی به "ایده آل" شدن یه زندگی کمک کنه ؛ ولی جلوی افتضاح شدنش رو میتونه بگیره ... ! بعضی وقت ها دیدم با نیت مذهبی و ساده بودن مهریه های خیلی پایین رو انتخاب می کنن زن و شوهر ؛ اگه به ایده آل بودن زندگی مشترکشون اطمینان دارن که مهریه ی کمی بالاتر میتونه مثل یه هدیه ی قشنگ تر به دختر باشه و اگر هم روزی برسه که عقایدشون عوض بشه و اختلاف و طلاقی در پیش باشه این مهریه ی خیلی پایین کمی میتونه اذیت کننده باشه ؛ در این شکّی نیست که عقاید آدما با هم اختلاف داره و باید بهش احترام گذاشت ؛ ولی توی مهریه به نظر من باید هم به زمینه ی بازدارنده بودنش نگاه کرد و هم به زمینه ی هدیه و زیبا بودنش که افراط و تفریطی توش پیش نیاد ... ! خب به نظر خودم که الان دارم جفنگ می گم و باید خیلی حرف بزنم تا اون چیزی که میخوام رو بگم ؛ ولی خب یه مسئله ی دیگه توی ذهنم هست ...
توی قانون ازدواج ما ؛ در هر صورت حق طلاق با مرد هست ؛ با تمام تبصره هاش و چرت و پرت هاش که فقط دکوری هستن و در نهایت همه چیز به نفع مرد تموم میشه ؛ مسئله اینه که هر چقدر دو طرف یه رابطه و ازدواج آدم های خوب و با شعوری باشن ؛ وقتی خب این رابطه به طلاق کشیده میشه که اختلاف ها بالاست ؛ دو طرف منطقی و با شعور به همدیگه نمی تونن نگاه کنن ! به نظر من وکالت دادن حق طلاق از طرف مرد به زن خیلی کار خدا پسندانه و چیزی میتونه باشه جدّا ... ! هم نقش بازدارنده بودنش عملی تر و واقعی تره ؛ و هم اگر واقع بینانه و دور از تعصّب بهش نگاه کنیم نشون دهنده ی اعتماد ما میتونه باشه به طرف مقابل !
هر وقت توی خونه کسی از بابا مشاوره میخواد و این بحث های عجیب رو میشنوم و اسم نفقه و تمکین کردن به گوشم میخوره ؛ به نظرم مسخره میاد کسایی که یه روز همدیگه رو شریک زندگی همدیگه انتخاب کردن ؛ حالا زن حاضره به خاطر نرسیدن نفقه و مرد حاضره به خاطر تمکین نکردن زن ؛ توی دادگاه از هم شکایت کنن ! مرد انگار بزرگ ترین وظیفش پول دادن هست و زن هم ؛ همخوابه شدن ! خب در این شکّی نیست که درک متقابل و احساس دو طرفه و شرایط اجتماعی مناسب هر دو طرف باعث خوشبختی میتونه بشه ؛ ولی بیایم از همین اوّل یکم منطقی به طلاق هم فکر کنیم ! از بین رفتن اعتماد و دوست داشتن بین دو نفر تقریبا پایان خیلی چیز هاست ؛ ولی باید باور کرد که توی این شرایط دو طرف منصفانه و درست نسبت به هم برخورد نمی کنن ! اگر میخواد طلاقی در کار باشه به نظر من ؛ باید این حق برای هر دو طرف باشه ؛ بحث دفاع از حقوق بانوان نیست ؛ به نظر من واقعا میتونه به زندگی اجتماعی کمک کنه ... !
شاید باید جزئی تر صحبت بشه و این همه ابعادی که این تصمیم میتونه داشته باشه بررسی بشه ؛ ولی به نظر من اگر اعتماد اوّل ازدواج باید دو طرفه باشه ؛ اگر قرار به پایانی هم هست ؛ تصمیم توی این مسئله هم باید دو طرفه باشه ... !
هر وقت به عنوان یه مرد توی دادن این حق به همسرتون شک کردید ؛ بدونین که خودخواهانه دارین به این موضوع نگاه می کنین و توی شناخت و اعتماد به درک و شعور همسرتون توی این راه شک دارید ... ! موندن یا تموم شدن یه رابطه دست خودمونه ؛ چه خوب که برای به دست آوردن و از دست دادن نترسیم و فقط برای دوست داشتن اعتماد طرف مقابل رو نخوایم و برای دوست نداشتن هم این حق رو فقط به خودمون ندیم ... !
تکبیــــــــــــر ؟!
+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط آرش
|
اینجا را مثل آن شلوارکی که از شمال خریده ام دوست دارم ! درونش راحت هستم و این برای من یعنی بهترین حسّ دنیا ... ! باید بنویسم انگار تا آرام شوم ! نه اینکه بدانم چه می خواهم بنویسم یا دلم بخواهد حرف خاصّی را بنویسم ؛ ولی میدانم انگار باید بنویسم ... چند باری نوشتم و همه پاک شد ؛ فکری در ذهنم بود این روز ها که پروژه ای را شروع کنم که خیلی دوست میدارمش ولی فکر نمی کنم به این راحتی بتوانم عملی اش کنم ! امّا تصمیم گرفتم هر روز در این بد مصّب بنویسم ؛ البتّه همین الان بگویم که دفتر خاطراتی دارم که صفحه ای دارد که درونش نوشته ام از امروز ؛ هر روز خواهم نوشت و صفحه ی بعد را دقیقا به طرز معجزه آسایی سال بعد همان روز نوشتم ! خلاصه ی کلام روی حرف های من زیاد حساب باز نکنید ! هر چند خیلی هم خواننده ندارد اینجا ، ولی مهم همین است که من اینجا راحتم ؛ حتّی از آن شلوارکی که از شمال خریده ام و جنس پارچه اش سُر هست و موقع مستراح رفتن همچین دلچسب از پا در می آورمش هم بیشتر دوست می دارم اینجا را !
روز عرفه هست و تنها باری که یادم می آید به مجلسی رفتم برای دعای عرفه ، چند سال پیش بود که با پسرعموی گرامی به حرم رفتیم و اینقدر سگ لرز زدیم و خندیدیم که هنوز خاطره هایش را برای هم تعریف می کنیم ؛ حالا از این که بگذریم ؛ این روز ها را خارج از هر اعتقادی دوست دارم ؛ مانند ماه رمضان و شب های قدر ؛ مانند چهلم و سال فوت عزیزان ؛ برای من روزهایی هستند که تنها می شوم و فکر می کنم و آرام می شوم ... ! مادر پای رادیو نشسته و سُرفه می کند و بُخور می دهد و گاهی هم گریه می کند ؛ صدای دعای عرفه می آید ، یادم می آید که مثل خیلی وقت ها نماز نخوانده ام و با خودم فکر می کنم حسّ خوبی دارد این لحظه ها کلاغ پر کردن در محضر خدا ؛ نمازم که تمام می شود احساس خوبی دارم از اینکه در اتاق بسته هست و اتاقم نور گیر کافی ندارد و تقریبا تاریک است ؛ با خودم فکر می کنم اعتراف به گناهان چه معنی ای می تواند داشته باشد ؟! چطور می شود که چیزی را گناه بدانیم و آن را انجام دهیم و به آن اعتراف کنیم ؟ یاد روزی می افتم که می خواستیم از مکّه برگردیم و روحانی کاروان می گفت هر کسی با خودش فکر کنه که توی این سفر چه قول هایی به خدا داده و چقدر عوض شده ! یادم آمد که هیچ قولی نداده ام و اصلا عوض نشده ام ! یادم می آید در کتاب بینش دبیرستان نوشته بود اگر کسی هنگام ارتکاب گناه خود را در حالتی ببیند که انگاری خود را از بلندی ای به پایین پرت می کند هیچ گاه مرتکب گناه نمی شود ! دوست دارم این جمله را ؛ خارج از هر دین و مذهب و اعتقادی ؛ تعریف من از گناه این است که کاری را انجام دهی که به این نتیجه رسیده ای که درست نیست ! چطور می شود کاری را مکرّر انجام داد که می دانی درست نیست ؟! به قول دادن چندان اعتقادی دارم ؛ برایم حکم جمله های از شنبه درس می خونم و از فردا رژیم می گیرم را دارد ؛ کاری را که نه فقط از روی حرف ، بلکه از روی اعتقاد درست بدانیم ؛ هر چقدر هم سخت باشد و دور از دسترس ؛ برایش مشتاقیم و آن را انجام می دهیم ... بعد از نماز ؛ نتوانستم اعتراف کنم و به این ها فکر کردم کردم ؛ به خیلی بیشتر از این ها ... موهایم را صاف کرده بودم و تافت هم زده بودم ؛ امّا اینقدر دست لای موهایم کشیدم ام که شبیه یک نوع طوطی آفریقایی شده ام ؛ خودم که خودم را خیلی دوست دارم ؛ راستی ؛ به این فکر می کردم که گاهی وقت ها به اخلاق ها و عادت های بد عادت کرده ایم و با بهترین نیّت ها ؛ رفتار های اشتباهی نشان می دهیم ؛ رابطه با انسان های دوست داشتنی که برایم مهم هستند و برایشان مهم هستم این فرصت را به من می دهد که نتیجه ی رفتار هایم را ببینم و فکر کنم و گاهی به این نتیجه برسم که واقعا این رفتار من اشتباه است ؛ هر چند جز خوبی در ذهن من نباشد ... ! کاش بدانیم برای انسان هایی که برایشان ارزش قائلیم ؛ دوست داشتن و احساس کافی نیست و رفتار ماست که نشان می دهد چه فکری در درون داریم ! گاهی احساسمان را پیراهن عثمان می کنیم و عمل ها و عکس العمل های اشتباهمان را نمی بینیم و از تمام دنیا انتظار داریم برای احساسات پاکمان ارزش قائل باشند ... ! این روز ها آستین کوتاه به تن می کنم تا تقصیر دست هایم را بهتر ببینم ...
دعای عرفه هم تمام شده است انگار و BB King گوش می دهم ؛ اعتراف می کنم انسان خوش شانسی هستم و خوشبختم و مثل خیلی وقت ها آرامم ...
+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 4:38 بعد از ظهر  توسط آرش
|
وارد مغازه میشم ؛ آروم میگم یه شارژ ایرانسل می خواستم ؛ دو تومنی ! بقیه ی پول رو بهم میده و دارم از مغازه میرم بیرون ؛ میگه آقا ؟ بر می گردم می بینم کارت شارژ رو نگرفته دارم میرم ؛ میخنده میگه عاشقی ؟ میخندم ! کارت شارژ رو می گیرم و دارم از مغازه با لبخندی که هنوز روی صورتم مونده میرم بیرون ؛ کارت شارژ رو نگاه می کنم و بر میگردم طرف عقب ؛ میگم اینکه پنج تومنیه قربونت ! میخندم و میگم تو هم عاشقی انگار ؟! یکم بی تفاوت نگام میکنه ؛ نفسشو میده بیرون و میگه ای بابا !
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط آرش
|
چند دقیقه ای بیشتر نیست که اومدم خونه از کلاس معادلاتی که فکر می کنم دفعه ی هفتم هست که برش میدارم ؛ مامان و بابا الان سوار قطار هستن و دارن میرن یه سفر چند روزه ؛ خیلی وقت بود اینجوری فضای خالی خونه رو احساس نکرده بودم ؛ حتّی داداش و زن داداش هم چند روزی نیستن ؛ نمی دونم چند روز پیش بود که با میلاد حرف می زدم و می گفتم بعضی وقتا فکر می کنم اگه آرامشی که توی خونه برامون فراهمه نبود ؛ ما چه حال و روزی داشتیم ! این روزا همه چیز برام مثل تلنگر هست ؛ دانشگاهی که وقتی خالیه یه جور دلگیره و وقتی شلوغه و هیچ آشنایی توش نیست بیشتر دلگیر میشه ؛ نگاه های نگران مامان ؛ نگاه های پرسش گر بابا ؛ درد دل هایی که به مرز گفتن نمی رسن ؛ عکس های تو فیس بوک ؛ بچه هایی که رفتن و بچّه هایی که موندن ؛ حتّی اون دف کنار اتاق هم این روزا تلنگر میزنه ؛ اون دوربین عکّاسی ؛ اون پول توی دفترچه حساب ! نمی دونم ؛ شاید احساس خوبی دارم از این تنهایی ؛ روز های خاصّی هستن این روز ها و ماه ها برای من ؛ نکته ی امیدوار کننده اینه که هنوز خودم رو آدم خوش شانسی میدونم و اینقدر آدم ها و اعتقادات آرامش بخش دور و برم هستن که بتونم خودمو بالا بکشم ؛ صدای تیک تیک پنج تا ساعت رو میتونم توی خونه احساس کنم الان ! خدا هم این روزا تلنگر میزنه ... چقدر خوب که یک نفر همیشه هست ؛ چه التهاب آرامش بخشی دارم ...
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط آرش
از آن روزهاییست که غم و اندوه شیرینی روی قلبم نشسته و ترجیح میدهم راه بروم تا دراز بکشم ؛ بیرون می زنم و شروع می کنم به پیاده روی ، فکر درگیر و آرامش بخش هم که انگار بخش جدا نشدنی از زندگی ام شده ، از آن روزهاییست که طبق عادت باید آرام پیاده روی کنم ، امّا گام هایم را بلند تر و تند تر بر میدارم انگار ؛ جوانکی یک پرچم آبی استقلالی دور گردنش گره زده و سرمست برد استقلال از سیاه جامگان فانوس به دست است و هی پرچم را می بوسد و این کار را جلوی دختران زیبا روی بیشتر انجام می دهد ؛ تا این فکر می آید به ذهنم که دل خوش سیری چند ؟ سریع می گویم خیلی هم ارزان ؛ به خوشی هایم فکر می کنم و به الکی خوشی هایم ؛ از آن روز هاییست که احساس می کنم از این دنیا جدا ام و عاشق زندگی ام ؛ قلبم گاهی تیر می کشد و نمی دانم چرا بغض کرده ام ، پسرک چند ساله ای از یک مغازه ی پلاستیک فروشی بیرون می آید و یک راست می پرسد آقا یک پنجاه تومانی به من می دهید ! یک صد تومانی در می آورم و تعارفش می کنم با لبخند ؛ می گوید این زیاد است ، من پنجاه تومان می خواهم ؛ از عزّت نفسش خوشم می آید پسرک وزنه ای ! می پرسم برای چه می خواهی ؛ می گوید می خواهم کیک بخرم ؛ دستش را می گیرم و وارد سوپری می شویم ؛ هر چه می خواهی بردار ، حساب می کنم ؛ می گوید فقط یک کیک می خواهم ، می گویم انتخاب کن ، می گوید از همان ها که خودتان می خورید بر دارید ؛ یک کیک که به نظر خوشمزّه می آید بر می دارم و نگاهش می کنم و می گویم به قیافت می خوره چیپس هم دوست داری ؛ خجالتی لبخند می زند و هیچ نمی گوید ؛ چیپس و کیک را داخل کیفش می گذارد و بدون تشکّر و خداحافظی می دود و می رود ، به شدّت احساس می کنم بیشتر از اینکه به شکم او کمک کرده باشم به دل و فکر و احساسات خودم کمک کرده ام و احساس رضایت درونم از این کار کوچک موج می زند و در لحظه چقدر ذوق می کنم که چه خوب که با احساسات درونی ام اینقدر صادق و رُک و راست هستم ! راه می روم و فکر می کنم و راه می روم ، اگر از آن روزهایی نباشد که دست در جیب می کنم و نگاهم را به موزاییک ها می دوزم ؛ نگاه کردن بی هدف به آدمها و صورت ها و حرکاتشان از بهترین لذّت هایم است ؛ پسر و دختر هم فرقی نمی کند ؛ زشت و زیبا هم فرقی نمی کند گرچه از صورت زیبا تر دختران حتما لذّت بیشتری می برم ، فقط دوست دارم به جزئیات صورت ها و حرکت آدم ها بی هدف نگاه کنم ؛ یکی از مغازه ها دارد ویترینش را می چیند و تن مانکن های خانم فقط لباس ها زیر و کوتاه و تنگ است ؛ با خودم فکر می کنم چه زیباست اندام دختر ها و از اینکه آن منظره ی مانکن های نیمه برهنه برایم منظره ی چشم نوازی بوده اصلا احساس شرمندگی نمی کنم . بعد با خودم فکر می کنم و برای خودم تایید می کنم هرچقدر دهان نجسّ و پاره ای دارم ، چشمان پاکی دارم تا حدودی ! با این قدّ کوتاه و صورت گرد و معمولی ، هر قدر هم با نمک باشم ، مخصوصا از وقتی موهایم را کوتاه کرده ام اصلا جلب توجّه نمی کنم برای رهگذران ، همه ی دخترانی که از رو به رو می آیند به آن پسرک آن طرف ترم نگاه می کنند که خب صادقانه بخواهم بگویم خیلی از من خوشتیپ تر و خوشگل تر است ؛ بعد با خودم یک چیزی می گویم که خودم می دانم ولی اینجا نمی گویم ؛ لبخند رضایت می زنم و کمی جدّی تر می شوم و استرس می گیرم باز ، نفسم را صدا دار بیرون می دهم تا استرس را بیرون بریزم ، آسمان مشهد هم که مثل همیشه بی رنگ است و نمی شود با دیدنش آرام شد ، چراغ عابر قرمز است ، وضعیت از سال های پیش خیلی بهتر است و عدّه ی گاو هایی که می خواهند به زور از لا به لای ماشین های در حال حرکت عبور کنند کمتر شده ، خودم را در شیشه ی ماشینی که کمی روی خطّ عابر ایستاده و میخواهد گردش به چپ کند نگاه می کنم ، موهایم کم کم دارند همان جوری می شوند که چند سالی بود و مثل یک امضاء خاص بود برایم ، برای شناخته شدن ، چراغ سبز می شود و حرکت می کنم به سوی پارک ، کمی که رد می شوم ؛ صدای ترمزی می آید و بر خلاف عادت بر میگردم و نگاه می کنم ؛ پیرمرد نزدیک پراید می شود و شروع می کند به غرغر کردن ؛ نمی دانم چرا ، ولی دوست دارم برگردم و کاری کنم ، غرغر پیرمرد بالا می گیرد ، شروع می کند فحش می دهد و مشت می زند روی ماشین ؛ حالا صدا ها واضح تر شده ، جوانک راننده حرف خاصّی نمی زند ، ولی سر بالا جواب می دهد ، پیرمرد عصبی شده و شروع می کند به فحش خواهر و مادر دادن ، جوانک هم عصبی می شود و تیک آف می کند و چند متر جلو تر پارک می کند تا بیرون بیاید ؛ قدم هایم را تند می کنم و وقتی از ماشین پیاده می شود ، آرام دست هایش را می گیرم و جوری که هم مهربان باشد صدایم هم تحکّم داشته باشد می گویم ، آروم باش مرد حسابی ، پیرمرد که دعوا کردن نداره ، برو سوار ماشینت شو و برو ، کاملا احساس می کنم که آرام شده و دیگر نمی خواهد درگیر شود ؛ پیرمرد آن طرف هنوز قرشمال بازی در می آورد و پلیس می آید و جوانک را می خواهد ، مظلوم نمایی پیرمرد دردسر ساز می شود و آقای پلیس می خواهد گوشمالی بدهد جوانک را ، پیرمرد می گوید احترام موی سفیدم را ندارد ، جلو می روم و چشم در چشمان پیرمرد می گویم ، تا جایی که من دیدم کسی که فحش رکیک میداد شما بودین ، کسی که احترام شما را نگه نداشت خودتان بودید ، نه این آقا ... احترام موی سپید کسی واجب است که مانند کسی برخورد می کند که مویش سپید است ؛ ناخودآگاه احساس می کنم بدجوری جوّ مرا گرفته ، امّا انگار حرف هایم تاثیر داشته و پلیس هم آرام شده ، می گوید بروید و به جوانک می گوید تو هم آرام تر رانندگی کن ، همه چیز دارد تمام می شود که جوانک خیر سرش می آید حرفی بزند ، می گوید احترام موی سپیدش رو داشتم سرکار ؛ وگرنه لت و پارش می کردم ؛ پیرمرد دوباره شروع می کند قرشمال بازی و پلیس هم عصبی می شود ، احساس می کنم خب کارهای بهتری برای انجام دادن دارم و جوری که هیچ کنجکاوی ای باقی نمانده رویم را بر می گردانم و دور می شوم ، صدایشان می آید هنوز انگار ، ولی خیلی زود به فکر های خودم بازگشته ام ؛ کم کم هوا تاریک می شود ، همه ی روز ها و فصل ها را دوست دارم ؛ ولی می دانم اصلا عاشق پاییز نیستم ، پایم چنان به سنگی گه کنار خیابان کاشته اند گیر می کند که از درد به خودم می پیچم ، با خودم فکر می کنم خدایا به خودت که دلم نمی آید ؛ ولی کاش یک عمّه ی چاق میداشتی که فحش خورش ملس بود ... !
آن روز خیلی اتفاق های دیگر هم افتاد که خیلی مهم تر بودند ... !
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 4:55 قبل از ظهر  توسط آرش
|
هوای امروز چقدر شبیه هوای 8 مهر بود ؛ همه چیز و همه کس چقدر سر جایشان بودند امروز ؛ آقای خدا در آسمان های کم رنگ بدون ابـــر این روز ها لبخنـــــد می زد و تـو هـم مثل همیــشه در قلبم بالا و پاییــن می پریدی !
،؛،
بنده ، جان می دهم برای این روز های معمولی امّا خاصّ و زیبا ...
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 4:4 قبل از ظهر  توسط آرش
چقدر
خوب است که می توان نوشت و نوشت و نوشت ؛ بعد یه آهنگ غمگین بیاید ؛ لبخند
بزنی و یادت بیاید آن شب ها را و بگویی از کوزه همان برون تراود که در
اوست و بدانی که تنها خدا مرا کفایت است و کاش کفایت بود و همه ی نوشته ها
را با رضایت پاک کنی و بروی و در زندگی زیبایت گُم شوی ...
+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط آرش
×
گاهی نویسندگی یک فروند مغز پُر می خواهد و فکری باز ؛ گاهی نیز یک فقره دل گرفته و چشمانی خُمار ... امّا من اینجا سرپا و مستانه ؛ مثّانه ام را پُــرّ و خالی می کنم بر روی دیوار از مــا بهتران ... !!!
بعد از خواندن ؛ غُسل مستحب است ... ،؛، ... باشد که رستگار شویم !!!