تبليغاتX
!! -- تُــفِ ســــربالا -- !!

!! -- تُــفِ ســــربالا -- !!

هرگز نگرد نیست ،؛، سزاور مرد نیست


وارد مغازه میشم ؛ آروم میگم یه شارژ ایرانسل می خواستم ؛ دو تومنی ! بقیه ی پول رو بهم میده و دارم از مغازه میرم بیرون ؛ میگه آقا ؟ بر می گردم می بینم کارت شارژ رو نگرفته دارم میرم ؛ میخنده میگه عاشقی ؟ میخندم ! کارت شارژ رو می گیرم و دارم از مغازه با لبخندی که هنوز روی صورتم مونده میرم بیرون ؛ کارت شارژ رو نگاه می کنم و بر میگردم طرف عقب ؛ میگم اینکه پنج تومنیه قربونت ! میخندم و میگم تو هم عاشقی انگار ؟! یکم بی تفاوت نگام میکنه ؛ نفسشو میده بیرون و میگه ای بابا !



+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط آرش   | 


چند دقیقه ای بیشتر نیست که اومدم خونه از کلاس معادلاتی که فکر می کنم دفعه ی هفتم هست که برش میدارم ؛ مامان و بابا الان سوار قطار هستن و دارن میرن یه سفر چند روزه ؛ خیلی وقت بود اینجوری فضای خالی خونه رو احساس نکرده بودم ؛ حتّی داداش و زن داداش هم چند روزی نیستن ؛ نمی دونم چند روز پیش بود که با میلاد حرف می زدم و می گفتم بعضی وقتا فکر می کنم اگه آرامشی که توی خونه برامون فراهمه نبود ؛ ما چه حال و روزی داشتیم ! این روزا همه چیز برام مثل تلنگر هست ؛ دانشگاهی که وقتی خالیه یه جور دلگیره و وقتی شلوغه و هیچ آشنایی توش نیست بیشتر دلگیر میشه ؛ نگاه های نگران مامان ؛ نگاه های پرسش گر بابا ؛ درد دل هایی که به مرز گفتن نمی رسن ؛ عکس های تو فیس بوک ؛ بچه هایی که رفتن و بچّه هایی که موندن ؛ حتّی اون دف کنار اتاق هم این روزا تلنگر میزنه ؛ اون دوربین عکّاسی ؛ اون پول توی دفترچه حساب ! نمی دونم ؛ شاید احساس خوبی دارم از این تنهایی ؛ روز های خاصّی هستن این روز ها و ماه ها برای من ؛ نکته ی امیدوار کننده اینه که هنوز خودم رو آدم خوش شانسی میدونم و اینقدر آدم ها و اعتقادات آرامش بخش دور و برم هستن که بتونم خودمو بالا بکشم ؛ صدای تیک تیک پنج تا ساعت رو میتونم توی خونه احساس کنم الان ! خدا هم این روزا تلنگر میزنه ...  چقدر خوب که یک نفر همیشه هست ؛ چه التهاب آرامش بخشی دارم ...



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط آرش  


هیچ وقت مثل این روزا ؛ از شنیدن سرود ملّی حالم بد نمی شد ... !



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 6:18 بعد از ظهر  توسط آرش   | 


از آن روزهاییست که غم و اندوه شیرینی روی قلبم نشسته و ترجیح میدهم راه بروم تا دراز بکشم ؛ بیرون می زنم و شروع می کنم به پیاده روی ، فکر درگیر و آرامش بخش هم که انگار بخش جدا نشدنی از زندگی ام شده ، از آن روزهاییست که طبق عادت باید آرام پیاده روی کنم ، امّا گام هایم را بلند تر و تند تر بر میدارم انگار ؛ جوانکی یک پرچم آبی استقلالی دور گردنش گره زده و سرمست برد استقلال از سیاه جامگان فانوس به دست است و هی پرچم را می بوسد و این کار را جلوی دختران زیبا روی بیشتر انجام می دهد ؛ تا این فکر می آید به ذهنم که دل خوش سیری چند ؟ سریع می گویم خیلی هم ارزان ؛ به خوشی هایم فکر می کنم و به الکی خوشی هایم ؛ از آن روز هاییست که احساس می کنم از این دنیا جدا ام و عاشق زندگی ام ؛ قلبم گاهی تیر می کشد و نمی دانم چرا بغض کرده ام ، پسرک چند ساله ای از یک مغازه ی پلاستیک فروشی بیرون می آید و یک راست می پرسد آقا یک پنجاه تومانی به من می دهید ! یک صد تومانی در می آورم و تعارفش می کنم با لبخند ؛ می گوید این زیاد است ، من پنجاه تومان می خواهم ؛ از عزّت نفسش خوشم می آید پسرک وزنه ای ! می پرسم برای چه می خواهی ؛ می گوید می خواهم کیک بخرم ؛ دستش را می گیرم و وارد سوپری می شویم ؛ هر چه می خواهی بردار ، حساب می کنم ؛ می گوید فقط یک کیک می خواهم ، می گویم انتخاب کن ، می گوید از همان ها که خودتان می خورید بر دارید ؛ یک کیک که به نظر خوشمزّه می آید بر می دارم و نگاهش می کنم و می گویم به قیافت می خوره چیپس هم دوست داری ؛ خجالتی لبخند می زند و هیچ نمی گوید ؛ چیپس و کیک را داخل کیفش می گذارد و بدون تشکّر و خداحافظی می دود و می رود ، به شدّت احساس می کنم بیشتر از اینکه به شکم او کمک کرده باشم به دل و فکر و احساسات خودم کمک کرده ام و احساس رضایت درونم از این کار کوچک موج می زند و در لحظه چقدر ذوق می کنم که چه خوب که با احساسات درونی ام اینقدر صادق و رُک و راست هستم ! راه می روم و فکر می کنم و راه می روم ، اگر از آن روزهایی نباشد که دست در جیب می کنم و نگاهم را به موزاییک ها می دوزم ؛ نگاه کردن بی هدف به آدمها و صورت ها و حرکاتشان از بهترین لذّت هایم است ؛ پسر و دختر هم فرقی نمی کند ؛ زشت و زیبا هم فرقی نمی کند گرچه از صورت زیبا تر دختران حتما لذّت بیشتری می برم ، فقط دوست دارم به جزئیات صورت ها و حرکت آدم ها بی هدف نگاه کنم ؛ یکی از مغازه ها دارد ویترینش را می چیند و تن مانکن های خانم فقط لباس ها زیر و کوتاه و تنگ است ؛ با خودم فکر می کنم چه زیباست اندام دختر ها و از اینکه آن منظره ی مانکن های نیمه برهنه برایم منظره ی چشم نوازی بوده اصلا احساس شرمندگی نمی کنم . بعد با خودم فکر می کنم و برای خودم تایید می کنم هرچقدر دهان نجسّ و پاره ای دارم ، چشمان پاکی دارم تا حدودی ! با این قدّ کوتاه و صورت گرد و معمولی ، هر قدر هم با نمک باشم ، مخصوصا از وقتی موهایم را کوتاه کرده ام اصلا جلب توجّه نمی کنم برای رهگذران ، همه ی دخترانی که از رو به رو می آیند به آن پسرک آن طرف ترم نگاه می کنند که خب صادقانه بخواهم بگویم خیلی از من خوشتیپ تر و خوشگل تر است ؛ بعد با خودم یک چیزی می گویم که خودم می دانم ولی اینجا نمی گویم ؛ لبخند رضایت می زنم و کمی جدّی تر می شوم و استرس می گیرم باز ، نفسم را صدا دار بیرون می دهم تا استرس را بیرون بریزم ، آسمان مشهد هم که مثل همیشه بی رنگ است  و نمی شود با دیدنش آرام شد ، چراغ عابر قرمز است ، وضعیت از سال های پیش خیلی بهتر است و عدّه ی گاو هایی که می خواهند به زور از لا به لای ماشین های در حال حرکت عبور کنند کمتر شده ، خودم را در شیشه ی ماشینی که کمی روی خطّ عابر ایستاده و میخواهد گردش به چپ کند نگاه می کنم ، موهایم کم کم دارند همان جوری می شوند که چند سالی بود و مثل یک امضاء خاص بود برایم ، برای شناخته شدن ، چراغ سبز می شود و حرکت می کنم به سوی پارک ، کمی که رد می شوم ؛ صدای ترمزی می آید و بر خلاف عادت بر میگردم و نگاه می کنم ؛ پیرمرد نزدیک پراید می شود و شروع می کند به غرغر کردن ؛ نمی دانم چرا ، ولی دوست دارم برگردم و کاری کنم ، غرغر پیرمرد بالا می گیرد ، شروع می کند فحش می دهد و مشت می زند روی ماشین ؛ حالا صدا ها واضح تر شده ، جوانک راننده حرف خاصّی نمی زند ، ولی سر بالا جواب می دهد ، پیرمرد عصبی شده و شروع می کند به فحش خواهر و مادر دادن ، جوانک هم عصبی می شود و تیک آف می کند و چند متر جلو تر پارک می کند تا بیرون بیاید ؛ قدم هایم را تند می کنم و وقتی از ماشین پیاده می شود ، آرام دست هایش را می گیرم و جوری که هم مهربان باشد صدایم هم تحکّم داشته باشد می گویم ، آروم باش مرد حسابی ، پیرمرد که دعوا کردن نداره ، برو سوار ماشینت شو و برو ، کاملا احساس می کنم که آرام شده و دیگر نمی خواهد درگیر شود ؛ پیرمرد آن طرف هنوز قرشمال بازی در می آورد و پلیس می آید و جوانک را می خواهد ، مظلوم نمایی پیرمرد دردسر ساز می شود و آقای پلیس می خواهد گوشمالی بدهد جوانک را ، پیرمرد می گوید احترام موی سفیدم را ندارد ، جلو می روم و چشم در چشمان پیرمرد می گویم ، تا جایی که من دیدم کسی که فحش رکیک میداد شما بودین ، کسی که احترام شما را نگه نداشت خودتان بودید ، نه این آقا ... احترام موی سپید کسی واجب است که مانند کسی برخورد می کند که مویش سپید است ؛ ناخودآگاه احساس می کنم بدجوری جوّ مرا گرفته ، امّا انگار حرف هایم تاثیر داشته و پلیس هم آرام شده ، می گوید بروید و به جوانک می گوید تو هم آرام تر رانندگی کن ، همه چیز دارد تمام می شود که جوانک خیر سرش می آید حرفی بزند ، می گوید احترام موی سپیدش رو داشتم سرکار ؛ وگرنه لت و پارش می کردم ؛ پیرمرد دوباره شروع می کند قرشمال بازی و پلیس هم عصبی می شود ، احساس می کنم خب کارهای بهتری برای انجام دادن دارم و جوری که هیچ کنجکاوی ای باقی نمانده رویم را بر می گردانم و دور می شوم ، صدایشان می آید هنوز انگار ، ولی خیلی زود به فکر های خودم بازگشته ام ؛ کم کم هوا تاریک می شود ، همه ی روز ها و فصل ها را دوست دارم ؛ ولی می دانم اصلا عاشق پاییز نیستم ، پایم چنان به سنگی گه کنار خیابان کاشته اند گیر می کند که از درد به خودم می پیچم ، با خودم فکر می کنم خدایا به خودت که دلم نمی آید ؛ ولی کاش یک عمّه ی چاق میداشتی که فحش خورش ملس بود ... !


آن روز خیلی اتفاق های دیگر هم افتاد که خیلی مهم تر بودند ... !



+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 4:55 قبل از ظهر  توسط آرش   | 


هوای امروز چقدر شبیه هوای 8 مهر بود ؛ همه چیز و همه کس چقدر سر جایشان بودند امروز ؛ آقای خدا در آسمان های کم رنگ بدون ابـــر این روز ها لبخنـــــد می زد و تـو هـم مثل همیــشه در قلبم بالا و پاییــن می پریدی !

،؛،

بنده ، جان می دهم برای این روز های معمولی امّا خاصّ و زیبا ...



+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 4:4 قبل از ظهر  توسط آرش  


هلال ماه ، گاهی روی قرص ماه می افتد ،؛، آن وقت ها که آرام لبخند می زنی ...



+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط آرش  


چقدر خوب است که می توان نوشت و نوشت و نوشت ؛ بعد یه آهنگ غمگین بیاید ؛ لبخند بزنی و یادت بیاید آن شب ها را و بگویی از کوزه همان برون تراود که در اوست و بدانی که تنها خدا مرا کفایت است و کاش کفایت بود و همه ی نوشته ها را با رضایت پاک کنی و بروی و در زندگی زیبایت گُم شوی ...



+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط آرش  


بالاخره اعلام کرده اند که ماه را دیده اند ، انگار شب عید است ؛ امّا از هر شب دیگری دلگیر تر است ، تنها نشسته ام و حالم خوب است و دلم گرفته ؛ شاید باید قرص ماه را ببینم تا احساس عید داشته باشم ؛ تنهایی ام طولانی می شود و لا به لای آرشیو عکس های گُم می شوم و هزاران خاطره جلوی چشمم این طرف و آن طرف می روند ؛ آن پیرزن عجوزه ی ابیانه ای ؛ آن پسر بچّه ی لخت یاسوجی ؛ آن دخترکی که بعد چند ماه که دیدمش موهایش را کوتاه کرده بود و من را شناخت ؛ آن پیرمرد کر و لال در آشورا ده ؛ آن دخترک که چشم های روباه داشت ؛ صدای در حیاط می آید ، آنقدر از آمدن مامان و بابا خوشحال می شوم که دلم قیلی ویلی می رود برایشان ؛ برای خودم هم عجیب است که درست در همین لحظه اینقدر احساس نیاز می کنم به حضورشان ؛ آنقدر حسّ هیجان انگیزی از درون دست می دهد که این احساس را در توئیتر هم می نویسم ؛ ولی همانجا هم همین از ذهنم می گذرد که باز هم از اتاقم خارج نمی شوم و فقط خوشحالم از حضورشان در خانه امشب ؛ مامان در اتاق را باز می کند ؛ می گوید سلام ، عیدت مبارک آرش ؛ دارم چیزی می خوانم ؛ همانجور که به ال سی دی نگاه می کنم میگویم عید تو هم مبارک ؛ یک هو با حالت بغض می گوید حدّ اقل یه نگاه کن موقع تبریک گفتن ، دلم خوشه پسر دارم ؛ رویش را بر می گرداند که برود ؛ چنان احساس عشقی پیدا می کنم و مثل فنر از جایم بلند می شوم و در آغوشش می گیرم و چنان می بوسمش که می خندد ! او هم یکی آرام می بوسد و می رود ! دوباره روی صندلی می نشینم و با خودم فکر می کنم کاش برای آنهایی که ارزشش را دارند ؛ احساس های خوبمان را بازگو کنیم ! با خودم فکر می کنم چه احساس خوبی داشتم از آمدن مامان ولی ظاهر قضیه جوری شد که انگار کوچکترین اهمیتی قائل نیستم . این جمله با خط نستعلیق از ذهنم می گذرد که احساس های زیبا را باید نشان داد تا زندگی زیبا تر شود ...

برای همین است که دوستت دارم از زبانم نمی افتد ؛ برای اینکه دوست داشتنی هستی ... !



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 4:47 قبل از ظهر  توسط آرش   | 


بعضی لحظه ها هستن توی زندگی روزمرّه که فکر آدم رو می برن یه جای دیگه و وادارت می کنن که جور دیگر باید دید ، بارون و رگبار و تگرگ دیروز و رعد و برق های عجیب غریبش ، اونم "دیروز" ، به خودی خود برای من خیلی لذّت بخش و خاطره انگیز بود ، ولی وقتی آخرای شب برای اینکه کیف کنم از بوی بارون و نفسم تازه شه ، رفتم توی حیاط و شروع کردم کمی به قدم زدن زیر اون بارون شدید ؛ از دیدن اون قمری ( موسی کو تقی ) که چند روزی هست توی گلدون گُل مصنوعی روی دیوار تخم گذاشته واقعا به وجد اومدم ؛ اینکه این همه وقت زیر بارون و تگرگ و رعد و برقی که هیچ عاشق و مجنونی هم جرات قدم زدن زیرش رو نداشت ؛ با یه حسّ مادرانه روی تخم هاش خوابیده بود ! براش آرزو می کنم چنتا جوجه ی سالم خدا بهش بده ؛ فرقی هم نداره که دختر باشه یا سالم ؛ مهم اینه که پسر باشه ...



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط آرش   | 


نزدیک های افطار است ؛ از آن لحظه هاییست که نمی دانم خوابم یا بیدار ؛ ولی میدانم که خواب می بینم ؛ شاید هم فکر می کنم ؛ نه انگار خواب است ؛ باز مثل همیشه با خجالت و شرم وارد خانه می شوم ؛ بغض هر دویمان می ترکد ؛ بغل می کنیم یکدیگر را و صدا دار گریه می کنم ؛ تلفن زنگ می زند ؛ مادر گوشی را بر می دارد ؛ چند کلمه می گوید ؛ من دارم خواب خودم را می بینم ؛ با نگران ترین و استرس آور ترین لحن ممکن داد می زند که واقعا ؟ خــــــدایا !!! چنان از خواب می پرم و در همان چند ثانیه که می دوم به طرف مادر چنان احساس استیصالی دارم که بند بند استخوان هایم می خواهند واقعیت خواب باشد و خوابم واقعیّت ؛ باورم نمی شود ؛ اصلا نمی شود باور کرد ؛ بغض مادر می ترکد ؛ می پرسم تموم ؟ گریه می کند ...


یک سال و شش ماه است پایم را خانه ی خاله نگذاشته ام ؛ از نوروز سال پیش ! مهم این نیست که خانواده های مشهدی یک در میان با هم قهر هستند ؛ مهم این نیست که تقصیر که بود که رفت و آمد قطع شد و وقتی هم وصل شد من دیگر حوصله ی رابطه های فامیلی را نداشتم ؛ ولی وقتی زمستان سال پیش مادر گفت خسرو خان سرطان گرفته ؛ تنم لرزید ؛ دور از هر رابطه ی خونی و فامیلی ؛ برای من یک مرد دوست داشتنی بود که صد ها بار اشک مرا از خنده در آورده بود ؛ با هم قهر بودیم ؛ ولی می خواستم به دیدنش بروم ؛ یک روز پدر و مادر رفتند همان زمستان ؛ دوست نداشتم جوری احساس شود که به خاطر مامان و بابا من هم آمده ام ؛ گفتم خودم تنهایی می روم ؛ نرفتم ؛ نه اینکه نخواهم ؛ نرفتم ؛ نرفتم ؛ عید نوروز به مسافرت رفتند ؛ نرفتم ؛ هی فردا ؛ هی فردا می روم ؛ نرفتم ؛ حالش بدتر شد ؛ هی خواب دیدم با خجالت در خانه ی خاله را باز می کنم ؛ خسرو خان را می بینم ؛ دوستم داشت ؛ میدانم گاهی فکر می کرد که چرا آرش به دیدنم نمی آید ؛ یک بار هم گفته بود به مادر ؛ هر دفعه ؛ بغل می کردیم همدیگر را ؛ بغض هر دو می ترکید ؛ از خواب بلند می شدم ؛ یک بار دکتر ها گفتند سرطانش خوب شده است ؛ خوشحال شدم که می توانم بدون خجالت بروم ؛ امّا مگر دکتر های این مملکت محض رضای خدا یک تشخیص درست می دهند ؟ حالش خیلی بد تر شد و من همچنان خواب می دیدم فقط ؛ دلم نمی آمد بعد این همه مدّت بروم و چهره و بدن پژمرده اش را ببینم ؛ چند شب پیش خواستم بروم ؛ چند جا کار داشتم ؛ گفتم این همه نرفتم یه روز هم روش ؛ کاش می رفتم ؛ دیشب با خودم عهد کردم که تحت هر شرایطی فردا می روم ؛ ظهر شد ؛ از خانه آمدم بروم که مادر گفت خسرو خان را برده اند بیمارستان ؛ ملاقاتی ؟ مادر گفت ندارد ؛ شب می آید خانه ....

قبل افطار رفتم ؛ امّا بدون آب میوه ؛ با لباس سیاه ؛ با چشمهای گریان و شانه های لرزان ؛ احساس کردم غریبه ام ؛ کاش می رفتم ؛ کاش می دیدم ؛ خاله می گوید حالا آمدی که نبودنش را ببینی ؟ من گریه می کنم ؛ فقط می دانم دلتنگش خواهم ماند تا آخر عمر و حسرت می خورم که چرا .... ماه پیش از آن طرف خیابان خانه شان رد شدم ؛ شوهر خاله ؛ خسرو خان ؛ دم در نشسته بود ؛ از دور چند ثانیه ای مکث کردم و نگاهش کردم ؛ امّا باز هم جلو نرفتم ... امروز روی آن سکّوی دم در ؛ تنها چیزی که نصیبم شد گریه بود ...

دایی بزرگ برای عرض تسلیت آمده ؛ به همه سلام می کند ؛ از من می خواهد رد شود ؛ می گویم داداش ؟ تنها خواهر زاده ای بودم که داداش صدایش می کردم ؛ می گوید آرش تویی ؟ لبخند می زنم ؛ چند سالی می شود ندیدمش ؛ روی هم را مصنوعی می بوسیم ؛ با خودم فکر می کنم شاید همین هم غنیمت است ...

خسرو خان ؛ نمی دانم کجایی ؟ هر کسی می آید می گفت چه شب خوبی فوت کردی ؛ من به این چیز ها فکر نمی کنم ؛ میدانم زیاد درد می کشیدی این روزها و همه می گویند راحت شد خدا بیامرز ؛ من به این ها هم فکر نمی کنم ؛ من به این فکر می کنم که بچّه بودم و خالکوبی بزرگ روی بازو هایت را نشانم می دادی و می گفتی آرش این را ببین ؛ تا جلو می آمدم ؛ دست می کردی و دم و دستگاه ما را از روی شرت و گاها از زیر شرت می گرفتی و تا از لپّ چپ و راست و پیشانی و زیر گردن ماچ نمی دادم ولم نمی کردی و ولش نمی کردی ! حسرت می خورم و بغضم گاه گاه می ترکد ...



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 3:10 قبل از ظهر  توسط آرش   | 


هیچکسی از داخلم بی معنی سر در نمی آورد ؛ همانگونه که من از شما ؛ ولی زندگی ظاهری ام این روز ها تعریفی ندارد ؛ از ماه رمضان هست ، از درگیری های فکری هست ، از گُشادی ، این یاور همیشه مومن هم هست ؛ از خیلی چیز هاست ! ولی خب نمی خواهم این ها را غرغر کنم ؛ می خواستم بگویم سهم من از تلویزیون ؛ ماهواره ؛ روزنامه ؛ مجلّه ؛ سایت های خبری ؛ این روزها تقریبا هیچ است ! نه توان دیدن و شنیدن خبری از آن مردک بی صفت آقای رئیس جمهور را دارم که ننگم هست اسمش را بیاورم ؛ و نه حتّی حوصله ی دیدن تصویر آهسته ی گُل رضا عنایتی که موقع گُل رویم آن ور بود و نه ذوق و شوق دیدن آن کلیپ به اشتراک گذاشته شده در فیس بوک که بالای بیست تا هم لایک دارد ... ! 

سخن کوتاه که امروز قبل افطار ؛ توفیق اجباری نشستم پای یکی از مستند های بی بی سی فارسی و آنقدر خوب بود مثل همیشه که به ناچار تا ته آن نگاه کردم ؛ مستند زندگی و ازدواج دختران و پسران جوان و بعضا نوجوان و حتّی کودکِ کولی های رومانی بود ؛ پسر 14 ساله با دختری 14 ساله در حال ازدواج بودند ؛ روز عروسی بود ؛ خوکی را برای شام عروسی پوست می کندند و گروهی نوازنده آکاردئون و ویولون و گیتار می زدند و کولی ها به همان شیوه ی خودشان که 90 درصد رقصشان لرزاندن و پیچ و تاب دادن میان تنه هست می رقصیدند ؛ در آن کنج کنار خانه ؛ عروس و داماد برای اوّلین بار یکدیگر را دیدند ، برای من که از این داستان های عروسی در این کشور زیاد دیده ام زیاد عجیب نبود ؛ ولی فکر نمی کردم سال 2009 ؛ در اروپا هم هنوز بشود همچین چیز هایی پیدا کرد ، از پسر پرسیدند زود نیست برای ازدواج ؟ با صورتی که هنوز یک مو هم روی آن نروییده بود ؛ با صدایی ظریف می گفت ؛ وقتی پدر و مادرم بخواهند چه فرقی می کند من چه می خواهم و با لبخند رضایت اینها را می گفت ؛ از دختر پرسیدند راضی هستی که داری عروس می شوی ؟ گفت پدرم که بخواهد من باید راضی باشم ؛ راه دیگری نیست ؛ وگرنه دوست داشتم هنوز به مدرسه بروم ! بعد پدر داماد پرسید از پدر عروس که چند می فروشی دخترت را ؟ گفت ده هزار دلار ؛ پدر داماد جواب داد چون عروسم را خیلی دوست دارم 3 هزار دلار ؛ بعد یک مهمان ریش سفیدی کرد ؛ قرار شد پنج هزار دلار بخرند عروس را ! بحث مهریه هم نبود ؛ واقعا می خریدند ! چند روز بعد ازدواج دختر به خاطر فشار جنسی وارده به درمانگاه برده شده بود ؛ ولی در نهایت مادر شوهر مشتاق لباس شب خونی عروسش را از پشت در بعد چند شب به دست آورد و به خاطر باکرگی عروسش هورااا کشید و خانواده ی داماد 40 کیلومتر را با لباس خونی باکرگی عروس به منزل عروس رفتند و آنجا با چرخاندن لباس در هوا به رقص و پایکوبی پرداختند ! همگی خدا را شکر می کردند ؛ می رقصیدند ؛ قمبل یکی از زنان کولی در حال لرزیدن و رقص روی دوربین آمد و مستند تمام شد ! یک دقیقه ی آخر کلوز آپ صورت عروس را زیاد نشان می داد ؛ حتّی نمی توانست لبخند بزند ! هی سیخش می زندن و شوخی می کردند تا بخندد ؛ ولی یک حالی بود صورتش که دلم را یک حالی می کرد ! شاید هم خوشبخت شد !


چند روزی هست فکرم درگیر هست ، درگیر اینکه انگار برای انسان ها ، که خودم را با ارفاق جزو آنها میدانم ؛ لذّتی بالاتر از همراهی با کسی که دوستش میداری نیست و غم و نگرانی ای بیشتر از نبودن و از دست دادن او نیست ؛ به جان خودم قسم ؛ بخواهند باراک اوباما را هم تهدید کنند ؛ هیچ تهدیدی بالاتر از اذیت و آزار همسر و فرزندانش نیست ؛ آن لاتّ و رذل محل هم با هیچ چیز آدم نمی شود انگار جز با عشق و عاشقی آن دخترک چادر گُل گُلی که چشم و ابروی مشکی دارد ؛ هر چقدر یک نفر منطقی باشد ؛ سرد باشد ، باز هم پای احساسات که برسد ، انگار از همه چیز قوی تر است ؛ نمی دانم ؛ از همان اوّل دنیا این عشق و عاشقی بوده و تا آخر دنیا هم می ماند ! بعد لامصّب احساس که به میان می آید چنان جاذبه هایی پیش می آید که اوج می گیری می گیری می گیری ؛ بعد چنان دافعه هایی گاه گاه و بیش بیش پیش می آید که با مغز به زمین کوبیده می شوی ! کمتر دیده ام که دو نفر همدیگر را پیدا کنند که بتوانند تعادلی بین این جاذبه ها و دافعه ها پیدا کنند ؛ اینها را کاری ندارم ؛ ذهنم درگیر آن هاییست که کم می آورند و نیمه ی گم شده و پیدا شده ی همدیگر نیستند ! اه ؛ این دستم چقدر درد می کند ؛ هزار تا چیز دیگر هست که هنوز می خواهم بگویم ؛ ولی شما را قسم می دهم به تمام مقدّسات و نجاسات که گدایی عشق نکنید ؛ برای آن هم نجنگید ؛ خودتان باشید ؛ خودتان را دوست داشته باشید ؛ دیگران را هم ؛ عاشق هم بشوید ؛ گندش را در نیاورید ؛ خب یک نفر نمی خواهد ؛ خب شما هم نخواهید ! یک نفر با یک حالت مسخره الان در ذهنم می گوید کار دله ؛ تقصیر من نیست ! جدّا می خواهم بدانم یعنی زندگی اینقدر بی صفت است که با بودن من نوعی برای تو بهشت می شود و با نبودنم جایی برای نبودن ؟ بعد باز فکر می کنم خب احساس است ! دل است ! اینجوری می کند ! تف به گورش ؛ آرزو می کنم همه به اندازه ی من خودشان را دوست داشته باشند ؛ آرام باشند ؛ عاشق باشند ؛ دیوانه باشند ! دستم درد می کند بد مصّب و نمی شود آن چیزی که می خواهم را بگویم انگار ! همان نمی دانم ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 2:54 قبل از ظهر  توسط آرش   |